تبلیغات |
شیطان و جن شعبه 3(در هم بر هم) نظر یادتون نره
| ||
![]()
[www.aparat.com]
سلام این اخرین پست امسال هستش پیشاپیش بهار سال 1391 را به همتون تبریک میگم 3فروردین همتون دعوتین اخه تولدمه
زندگی یعنی یک نگاه ساده تنها چند خاطره.. و تنها چند لحظه... زندگی یعنی همین، نگاهی به یک عکس ساده. ![]() حال، با این وجود زندگی خود را چگونه خواهیم گذراند؟ سارق جنایتکاری در حال فرار و آوارگی با لباس ژنده و پر گردو خاک، دست و صورت کثیف، خسته و کوفته، به یک دهکده رسید.
دو پسر بچه ی سیزده و چهارده ساله کنار رودخانه ایستاده بودند که در آن هنگام یک مرد شرور که بزرگ و کوچک فرقی برایش نداشت، برای سر کیسه کردنشان سراغ آنها رفت، ابتدا به پسر بچه ی سیزده ساله که خیلی زرنگ و باهوش بود گفت: "من شیطان هستم اگر به من یک سکه ندهی همین الان تو را تبدیل به یک خوک می کنم" پسر بچه ی سیزده ساله زبر و زرنگ خندید و او را مسخره کرد و برایش صدایی در آورد! مرد شرور از رو نرفت و به سراغ پسر بچه ی چهارده ساله رفت و گفت: "تو چی پسرک! آیا دوست داری توسط شیطان تبدیل به یک گاومیش شوی یا اینکه الآن به ابلیس یک سکه می دهی؟ "پسر بچه ی چهارده ساله که بر عکس دوست جوانترش خیلی ساده بود با ترس و لرز از جیبش یک سکه ی پنجاه سنتی درآورد و آن را به مرد شرور داد! مرد شرور پس از گرفتن سکه ی پنجاه سنتی از پسرک ساده به سراغ پسرک سیزده ساله رفت و خشمش را با زدن لگد و مشت بر سر او خالی کرد و بعد رفت. پیرمردی تنها در مینه سوتا زندگی می کرد . او می خواست مزرعه سیب زمینی اش را شخم بزند، اما این کار خیلی سختی بود تنها پسرش می توانست به او کمک کندكه او در زندان بود . پیرمرد نامه ای برای پسرش نوشت و وضعیت را برای او توضیح داد پسرعزیزم من حال خوشی ندارم چون امسال نخواهم توانست سیب زمینی بکارم . من نمی خواهم این مزرعه را از دست بدهم، چون مادرت همیشه زمان کاشت محصول را دوست داشت. من برای کار مزرعه خیلی پیر شده ام. اگر تو اینجا بودی تمام مشکلات من حل می شد. من می دانم که اگر تو اینجا بودی مزرعه را برای من شخم می زدی . دوستدار تو پدر پیرمرد این تلگراف را دریافت کرد : پدر, به خاطر خدا مزرعه را شخم نزن , من آنجا اسلحه پنهان کرده ام 4صبح فردا 12 نفر از مأموران FBI و افسران پلیس محلی دیده شدند و تمام مزرعه رازیروروكردندبدون اینکه اسلحه ای پیدا کنند . پیرمردبهت زده نامه دیگری به پسرش نوشت و به او گفت که چه اتفاقی افتادهواو می خواهد چه کند؟ پسرش پاسخ داد : پدر برو و سیب زمینی هایت را بکار، این بهترین کاری بود که از اینجا می توانستم برایت انجام بدهم . زن: عزیزم! یادته روز خواستگاری وقتی ازت پرسیدم چرا می خوای با من ازدواج کنی چی گفتی؟ شوهر: آره خوب یادمه گفتم: می خواهم یک نفر را در زندگی خوشبخت کنم زن: خوب پس چی شد؟ شوهر: خوب خوشبخت کردم دیگه زن: کیو خوشبخت کردی؟ شوهر: همون بیچاره ای رو که ممکن بود با تو ازدواج کنه!
گویند ابلیس زمانی نزد فرعون آمد در حالیکه فرعون خوشه ای انگور در دست داشت و می خورد ابلیس به او گفت هیچکــس می تواند که این خوشهء انگور را به مروارید خوش آب و رنگ مبدل سازد؟ فرعون گفت نه ابلیس با جادوگری و سحر آن خوشهء انگور را به دانه های مروارید تبدیل کرد فرعون تعجب کرد و گفت آفرین بر تو که استاد و ماهری ابلیس سیلی ای بر گردن او زد و گفت مرا با این استادی به بندگی قبول نکردند تو با این حماقت چگونه ادعای خدایی می کنی؟ ![]() ![]() ![]() ![]() ![]() ![]() |
Online User abzareweb
![]() | |
| [ قالب وبلاگ : ایران اسکین ] [ Weblog Themes By : iran skin] | ||