تبلیغات
شیطان و جن شعبه 3(در هم بر هم)
قالب وبلاگ

شیطان و جن شعبه 3(در هم بر هم)
نظر یادتون نره  
نویسندگان
چت باکس


آخه اینم شد خودکشی ! (عکس طنز)
[ دوشنبه 13 آذر 1391 ] [ ساعت 19 و 22 دقیقه و 49 ثانیه ] [ مهدی ]
[www.aparat.com]
[ سه شنبه 18 مهر 1391 ] [ ساعت 23 و 25 دقیقه و 07 ثانیه ] [ مهدی ]

سلام

خوبین

برای شرکت در جشن تولد به ادامه مطلب بروید

 


برای شرکت در جشن تولد اینجا رو بززززززن
[ پنجشنبه 3 فروردین 1391 ] [ ساعت 08 و 00 دقیقه و 00 ثانیه ] [ مهدی ]

 

سلام

این اخرین پست امسال هستش

پیشاپیش بهار سال 1391 را به همتون تبریک میگم

3فروردین همتون  دعوتین  اخه تولدمه

 


[ پنجشنبه 25 اسفند 1390 ] [ ساعت 15 و 59 دقیقه و 29 ثانیه ] [ مهدی ]
زندگی یعنی یک نگاه ساده

تنها چند خاطره..
و
تنها چند لحظه...

زندگی یعنی همین، نگاهی به یک عکس ساده.

      



حال، با این وجود زندگی خود را چگونه خواهیم گذراند؟


[ یکشنبه 21 اسفند 1390 ] [ ساعت 15 و 34 دقیقه و 51 ثانیه ] [ مهدی ]

سارق جنایتکاری در حال فرار و آوارگی با لباس ژنده و پر گردو خاک، دست و صورت کثیف، خسته و کوفته، به یک دهکده رسید.
چند روزی چیزی نخورده و بسیار گرسنه بود. او جلوی مغازه میوه فروشی ایستاد و به پرتقال های بزرگ و تازه خیره شد. اما بی پول بود. بخاطر همین دو دل بود که پرتقال را به زور از میوه فروش بگیرد یا آن را گدائی کند.
دستش توی جیبش تیغه چاقو را لمس می کرد که به یکباره پرتقالی را جلوی چمشش دید که میوه فروش به او هدیه کرد. بی اختیار چاقو را در جیب خود رها کرد و پرتقال را از دست مرد میوه فروش گرفت.
میوه فروش گفت : بخور نوش جانت، پول نمی خواهم
سه روز بعد جنایتکار فراری باز در جلو دکه میوه فروش ظاهر شد.
این دفعه بی آنکه کلمه ای ادا کند، صاحب دکه فوراً چند پرتقال را در دست او گذاشت، او دهان خود را باز کرده گوئی میخواست چیزی بگوید، ولی نهایتاً در سکوت پرتقال ها را خورد و با شتاب رفت. آخر شب صاحب دکه وقتی که بساط خود را جمع می کرد، صفحه اول یک روزنامه به چشمش خورد.
میوه فروش مات و متحیر شد وقتی که عکس توی روزنامه را شناخت. عکس همان مردی بود که با لباسهای ژنده از او پرتقال مجانی میگرفت. زیر عکس او با حروف درشت نوشته بودند جنایتکار فراری و برای کسی که او را معرفی کند مبلغی بعنوان جایزه تعیین کرده بودند. میوه فروش بلافاصله شماره پلیس را گرفت. پلیس ها چند روز متوالی در اطراف دکه در کمین بودند. سه چهار روز بعد مرد جنایتکار دوباره در دکه میوه فروشی ظاهر شد،
با همان لباسی که در عکس روزنامه پوشیده بود. او به اطراف نگاه کرد، گوئی متوجه وضعیت غیر عادی شده بود. دکه دار و پلیس ها با کمال دقت جنایتکار فراری را زیر نظر داشتند. او ناگهان ایستاد و چاقویش را از جیب بیرون آورده و به زمین انداخت و با بالا نگهداشتن دو دست خود به راحتی وارد حلقه محاصره پلیس شده و بدون هیچ مقاومتی دستگیر گردید.
موقعی که داشتند او را می بردند زیر گوش میوه فروش گفت :

آن روزنامه را من پیش تو گذاشتم، برو پشتش را بخوان . سپس لبخند زنان و با قیافه کاملاً راضی سوار ماشین پلیس شد. میوه فروش با شتاب آن روزنامه را بیرون آورد و در صفحه پشتش، چند سطر دست نویس را دید که نوشته بود:

من دیگر از فرار خسته شدم از پرتقالت متشکرم.

هنگامی که داشتم برای پایان دادن به زندگیم تصمیم میگرفتم،

نیکدلی تو بود که بر من تاثیر گذاشت.

بگذار جایزه پیدا کردن من، جبران زحمات تو باشد


[ یکشنبه 21 اسفند 1390 ] [ ساعت 15 و 33 دقیقه و 37 ثانیه ] [ مهدی ]

 

 

دو پسر بچه ی سیزده و چهارده ساله کنار رودخانه ایستاده بودند که در آن هنگام یک مرد شرور که بزرگ و کوچک فرقی برایش نداشت، برای سر کیسه کردنشان سراغ آنها رفت، ابتدا به پسر بچه ی سیزده ساله که خیلی زرنگ و باهوش بود گفت: "من شیطان هستم اگر به من یک سکه ندهی همین الان تو را تبدیل به یک خوک می کنم" پسر بچه ی سیزده ساله زبر و زرنگ خندید و او را مسخره کرد و برایش صدایی در آورد! مرد شرور از رو نرفت و به سراغ پسر بچه ی چهارده ساله رفت و گفت: "تو چی پسرک! آیا دوست داری توسط شیطان تبدیل به یک گاومیش شوی یا اینکه الآن به ابلیس یک سکه می دهی؟ "پسر بچه ی چهارده ساله که بر عکس دوست جوانترش خیلی ساده بود با ترس و لرز از جیبش یک سکه ی پنجاه سنتی درآورد و آن را به مرد شرور داد! مرد شرور پس از گرفتن سکه ی پنجاه سنتی از پسرک ساده به سراغ پسرک سیزده ساله رفت و خشمش را با زدن لگد و مشت بر سر او خالی کرد و بعد رفت.
چند دقیقه بعد پسرک زرنگ به سراغ پسر ساده آمد و دید او در حال اشک ریختن است، علت را جویا شد، پسرک گفت: "با آن پنجاه سنت باید برای مادر مریضم دارو می خریدم"
پسرک سیزده ساله خندید و گفت: "غصه نخور، من سه تا سکه پنجاه سنتی دارم که دوتایش را به تو می دهم." پسرک ساده گفت: "تو که پول نداشتی؟!" پسرک خندید و گفت: "گاهی می شود جیب شیطان را هم زد"


[ یکشنبه 21 اسفند 1390 ] [ ساعت 15 و 32 دقیقه و 12 ثانیه ] [ مهدی ]

پیرمردی تنها در مینه سوتا زندگی می کرد . او می خواست مزرعه سیب زمینی اش را شخم بزند، اما این کار خیلی سختی بود

تنها پسرش می توانست به او کمک کندكه او در زندان بود .

پیرمرد نامه ای برای پسرش نوشت و وضعیت را برای او توضیح داد

پسرعزیزم من حال خوشی ندارم چون امسال نخواهم توانست سیب زمینی بکارم .

من نمی خواهم این مزرعه را از دست بدهم، چون مادرت همیشه زمان کاشت محصول را دوست داشت. من برای کار مزرعه خیلی پیر شده ام. اگر تو اینجا بودی تمام مشکلات من حل می شد.

من می دانم که اگر تو اینجا بودی مزرعه را برای من شخم می زدی .

دوستدار تو پدر

پیرمرد این تلگراف را دریافت کرد :

پدر, به خاطر خدا مزرعه را شخم نزن , من آنجا اسلحه پنهان کرده ام

4صبح فردا 12 نفر از مأموران FBI و افسران پلیس محلی دیده شدند و تمام مزرعه رازیروروكردندبدون اینکه اسلحه ای پیدا کنند .

پیرمردبهت زده نامه دیگری به پسرش نوشت و به او گفت که چه اتفاقی افتادهواو می خواهد چه کند؟

پسرش پاسخ داد : پدر برو و سیب زمینی هایت را بکار، این بهترین کاری بود که از اینجا می توانستم برایت انجام بدهم .


[ پنجشنبه 11 اسفند 1390 ] [ ساعت 17 و 24 دقیقه و 10 ثانیه ] [ مهدی ]

زن: عزیزم!

یادته روز خواستگاری وقتی ازت پرسیدم

چرا می خوای با من ازدواج کنی

چی گفتی؟

شوهر: آره

خوب یادمه

گفتم: می خواهم یک نفر را در زندگی خوشبخت کنم

زن: خوب

پس چی شد؟

شوهر: خوب

خوشبخت کردم دیگه

زن: کیو خوشبخت کردی؟

شوهر: همون بیچاره ای رو که ممکن بود با تو ازدواج کنه!


[ پنجشنبه 11 اسفند 1390 ] [ ساعت 17 و 18 دقیقه و 07 ثانیه ] [ مهدی ]
گویند ابلیس

زمانی نزد فرعون آمد در حالیکه

فرعون خوشه ای انگور در دست

داشت و می خورد

ابلیس به او گفت

هیچکــس می تواند که این خوشهء انگور را به

مروارید خوش آب و رنگ مبدل سازد؟

فرعون گفت

نه

ابلیس با جادوگری و سحر

آن خوشهء انگور را به دانه های مروارید تبدیل کرد

فرعون تعجب کرد و گفت

آفرین بر تو که استاد و ماهری

ابلیس سیلی ای بر گردن او زد و گفت

مرا با این استادی

به بندگی قبول نکردند

تو با این حماقت چگونه ادعای خدایی می کنی؟
[ پنجشنبه 11 اسفند 1390 ] [ ساعت 17 و 17 دقیقه و 22 ثانیه ] [ مهدی ]
[تصویر: 88436114458720322254.jpg]






[تصویر: 81722752577654999063.jpg]





[تصویر: 01655299506883418254.jpg]





[تصویر: 01284818991503419336.jpg]




[تصویر: 51911885830321272206.jpg]





[تصویر: 24258095670696571643.jpg]


[ جمعه 30 دی 1390 ] [ ساعت 20 و 14 دقیقه و 50 ثانیه ] [ مهدی ]
.: Weblog Themes By Iran Skin :.

تعداد کل صفحات : 13 :: 1 2 3 4 5 6 7 ...

درباره وبلاگ

آمار سایت
بازدیدهای امروز : نفر
بازدیدهای دیروز : نفر
كل بازدیدها : نفر
بازدید این ماه : نفر
بازدید ماه قبل : نفر
تعداد نویسندگان : عدد
كل مطالب : عدد
آخرین بروز رسانی :


Online User abzareweb

.

افراد حاضر در این وب



برای نمایش تصاویر گالری كلیك كنید


دریافت كد گالری عكس در وب

دنیای كد آهنگ پسر جهنمی

مرجع کد آهنگ



فروش بک لینکطراحی سایتعکس